درسته که بعدداز کلی انتظار یه تعطیلی داریم اما همونم سازمانی که کار میکنم شعبه مارو کرده کشیک
نه غر میزنم و نه فحش به همه عالم میدم
فقط سعی میکنم شرایط رو قبول کنم تا انرژیم از کف نره
راستش این تمرین جدید زندگیمه
دیشب که فرهاد رو بردم دکتر متقی
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
اینکه یه روزایی اندازه تمام فحشایی که تو زنزندگیم دادم به مادرشوهرم میدم غیر عادی هست
اما برای خودم عجیبه
چرا یه روزایی انقدر ازش متنفر میشم؟
چرا از کاراش و حرفاش و رفتاراش با مادرشوهرش انقدر لجم میگیره؟
اصلا به من چه؟
پر از بغضم
عصبانیم
ناراحتم
دلم برای خودم میسوزه
دلم یه کار جدید میخواد
دلم میخواد برای خودم زحمت بکشم
اما جراتشو ندارم
یه ادم ترسوی بزدل بدبختم حقم همینه که بهم زور بگن
باید یه کاری برای خودم بکنم
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
امروز فهمیدم برای اینکه برای یه سری از ادما عزیز بشم باید فاصله بگیرم
از دنیاشون دور بشم
وقتی کمبودمو حس کردن تازه میان پیشم
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
یادم باشه وقتی فرهاد بزرگ شد دلتنگی مو از زنش نپرسم انقدر جرات داشته باشم زنگ بزنم از خودش بپرسم در چه حالی
والا به من چه
ای بابا از محمد رضا خبر دارید؟ وا مگه مسافرته اینجاست دیگه یه زنگ بهش بزن حالشو بپرس
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
همیشه از اینکه منو با کسی مقایسه کنن متنفر بودم و هستم
اینکه مهمترین ادم زندگیم منو با یه ادم پیزوری که خودشم همیشه مسخره ش میکرده مقایسه میکنه
قطعا به وقت ۲۱و۲۶ دقیقه شب دهم ابان نود و هشت میخوام بمیرم
تو حالی ام که هیچ زیبایی به چشمم نمیاد
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
به وقت ساعت ۱۹و۳۴ دقیقه روی مبل لم داده م فرهاد با لباس بیرون خواب و محمدرضا هم خواب
دیروز رو تا شب کلا سرکار بوده
امروز از ۵تا۱۱ کوه بعد غذا خورده و منو رسونده تولد اونم با عجله و خوابیده
من و فرهاد با مینا و شوهرش اومدیم
ساعت نزدیک ۸ شبه و هنوز خوابه تو این غروب جمعه کوفتی
و من غربت زده ام تو شهرم تو خونه م حس میکنم غریبترین جای این کره خاکیم
خدایا مثل همیشه کمکم کن
خدایا خودت میدونی چی میگم
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
به وقت ۱۹ دقیقه گذشته از روز ۱۲ آذر ۹۸ میخوام برم حموم خونه ی مادرشوهرم از سفر اومدیم و ترسیدم خونه سرد باشه نرفتیم خونه
شب رو همینجا روز میکنیم و فردا با محمد رضا چندجا کار داریم
خداروشکر فردا وقت برای استراحت دارم
الان خسته ترینم امیدوارم بهتر بشم
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
پسر با هوشم امروز صد و یازده روزش شده روز بهروز خوشگلتر میشه و من دلم بیشتر براش ضعف میره خدایا شکرت بابت تک تک این صد و یازده روز
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
حالم بده دلم میخواد همه ش گریه کنم
دارم با خدا حرف میزنم و گریه میکنم و ازش صبر میخوام همراه با سلامتی همه مون
خدایا همه چیز رو به تو میسپرم
هرجور که تو صلاح بدونی راضیم به رضای تو
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی